تبليغاتX
مائده های زمینی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
... چشمهاي عاشق
جهان قرآن مصور است

                                   و آيه‌ها در آن؛

به جاي آن كه بنشينند، ايستاده‌اند.

درخت يك مفهوم است،

                                   دريا يك مفهوم است،

جنگل و خاك و ابر،

                                   خورشيد و ماه و گياه.

با چشمهاي عاشق

بيا

تا جهان را تلاوت كنيم.

 ” سلمان هراتي“

|+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 و ساعت 8:6 قبل از ظهر | 
... و اما مرگ

 در اولين سالگرد درگذشت عزيزي مي‌نويسم كه پس از ۷ ماه كما، سفر جاوداني خود را آغاز كرد

انسانها در خوابند، وقتي مي‌ميرند بيدار مي‌شوند. (حضرت علي عليه‌السلام)

مرگ تنها براي كساني زيباست كه زيبا زندگي كرده‌اند،

از زندگي نهراسيده‌اند،

شهامت زندگي كردن را داشته‌اند.

كساني كه عشق ورزيده‌اند، دست افشانده‌اند و زندگي را جشن گرفته‌اند.

هر لحظه با گذشته وداع كن. در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي.

با مردن و لحظه لحظه تولد يافتن،

خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.

زندگي كن به تمامي،

زندگي كن در ژرفا، زندگي كن تمام و كمال.

و آنگاه كه مرگ بر در مي‌كوبد تو آماده‌اي،

درست همچون ميوه‌اي رسيده و آماده براي فروافتادن برخاك.

گاه حتي بدون وزيدن نسيمي، ميوه در اثر پختگي و وزن خود

بر زمين فرو مي‌افتد.

مرگ بايد اينگونه باشد،

و آمادگي از طريق ”زندگي“ بدست آيد.

ـ اشو، شاعر هندي-

|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 9:51 قبل از ظهر | 
نه آن به كه خاموش باشم؟
هر چه مي‌نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم

 همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.

اي دوست!

نه هر چه درست و صواب ’بود، روا ’بود كه بگويند ...

و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيزها نويسم بي‌”خود“

كه چون ”واخود“ آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.

اي دوست!

مي‌ترسم - و جاي ترس است-  از مكر سرنوشت ...

حقاً و به حرمت دوستي، كه نميدانم اينكه مي‌نويسم

راه ”سعادت“ است كه مي روم يا راه ”شقاوت“؟

و حقاً كه نمي‌دانم كه اين كه نبشتم ”طاعت“ است يا ”معصيت“؟

كاشكي، يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي!

چون در حركت و سكون چيزي نويسم، رنجور شوم از آن به غايت!

و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم؛

چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم، هم، نشايد؛

و هر چه نويسم هم نشايد؛

و اگر هيچ ننويسم هم نشايد؛

و اگر گويم نشايد؛

و اگر خاموش گردم هم نشايد؛

و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد...

... و اگر خاموش شوم هم نشايد!

 

(كوير- دكتر علي شريعتي)

 پي‌نوشت:

مقدمه‌ي كتاب كوير- در فرار به تاريخ، از هراس تنهايي درحال، برادرم عين‌القضات را يافتم كه در آغاز شكفتن- به جرم آگاهي و احساس و گستاخي انديشه- در سي و سه سالگي، شمع آجينش كردند! .... بسيار بوده است كه {بث الشكوي} يي از خويش را مي‌خوانده‌ام و مي‌يافته‌ام كه برادرم عين‌القضات نوشته، آنچنانكه اين نوشته را در{بث الشكوي} هاي او خواندم و چنين يافتم كه من نوشته‌ام، و اينك مقدمه‌ي او بر كوير من و بر من در كوير.

از دوست خوبم فرزاد بابت تذكر ارزنده‌اش متشكرم.

|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 9 اردیبهشت1385 و ساعت 2:11 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar