مائده های زمینی

بوي بهار

سپاسي فزاينده از بخت دارم

كه شد يار تا بار ديگر بهاري ببينم

گلي بر سر شاخساري ببينم

هوايي بنوشم

نوايي برآرم

نگاري ببينم.

درين كوهساران، هم‌آواي ياران،‌ سرودي بخوانم،

به دريا، به جنگل به باران،‌ درودي بگويم.

دوباره رخ زندگي را ببوسم، ‌ببويم.

همان راه آزادگان را بپويم.

همه لحظه ها را به شادي سپارم

سپاسي فزاينده از بخت دارم!

                                      (فريدون مشيري)

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1391ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

سنگ و آیینه

سرگشتهای به ساحل دریا، نزدیک یک صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است

گوهر نبود -اگر چه- ولی در نهاد او،
چیزی نهفته بود، که می‌گفت،
از سنگ بهتر است!

جان‌مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،
از سنگ می‌دمید!
انگار
دل بود! می‌تپید!
اما چراغ آینه‌اش در غبار بود!
دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود.

آیینه نیز روی خوش آشنا بدید
با صد امید، دیده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،
در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آیینه یکه خورد!
آیینه را شکست!

فریدون مشیری ، مروارید مهر

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری, سنگ و آیینه, مروارید مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

مهربان، زيبا، دوست

اين پست را صرفاً به شكرانه‌ي وجود دوست نازنيني مي‌نويسم كه نمي‌دانستم دوستيمان برايش چقدر ارزش دارد. و همو نمي‌داند كه دوستي‌اش برايم چقدر ارزش دارد...

براي فرزاد عزيز:

 

چشم در راه كسي هستم

كوله بارش بر دوش،

آفتابش در دست،

خنده بر لب، گل به دامن، پيروز،

كوله‌بارش سرشار از عشق، اميد

آفتابش نوروز.

با سلامش، شادي

در كلامش لبخند

از نفس‌هايش گل مي‌بارد، با قدم‌هايش گل مي‌كارد؛

مهربان، زيبا، دوست،

روح هستي با اوست،

قصه ساده‌ست، معما مشمار،

چشم در راه بهارم آري،

چشم در راه بهار...!

 "فريدون مشيري"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

! درد گنگ

                                             نمـی‌دانم چـه مي‌خواهـم بـگويــم

                                    زبـانـم در دهـان بـاز بـسـته اسـت

                                  درِ تنگ قفس باز است و افسوس

                                     كه بال مرغ پروازم شكسته است

                                  نمـی‌دانم چـه مي‌خواهـم بـگويــم

                                 غـمـي در اســتخوانـم مـي‌گـدازد

                                  خـيـال نـاشـنـاسـي آشـنـا رنــگ

                                     گـهـي مـي سـوزدم گـه مـي‌نـوازد

                                  پريشـان سـايـه‌اي آشـفـته آهـنگ

                                    ز مـغزم مي تـراود گيـج و گمـراه

                                  چو روح خوابگردي مات و مدهوش

                                    كه بي ‌سامان به ره افتد شبانگاه

                                   درون سينه‌ام دردي است خونبار

                                  كه همچون گريه مي‌گيرد گلويم

                                  غـمـي آشـفتـه، دردي گـريـه آلـود

                                      نمی‌دانم چـه مي‌خواهـم بـگويــم...

                                                                                                                  هوشنگ ابتهاج (سايه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را كه نسيم،

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد

و بهار،

روي هر شاخه، كنار هر برگ

شمع روشن كرده‌ست.

           *****

همه‌ي چلچله‌ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند.

كوچه يكپارچه آواز شده‌ست

و درخت گيلاس

هديه‌ي جشن اقاقي‌ها را

گل به دامن كرده‌ست.

           *****

باز كن پنجره‌ها را اي دوست،

هيچ يادت هست

كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگ‌ها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاك چه كرد؟

          *****

هيچ يادت هست؟

توي تاريكي شب‌هاي بلند

سيلي سرما با تاك چه كرد؟

با سر و سينه‌ي گل‌هاي سپيد

نيمه‌شب باد غضبناك چه كرد؟

هيچ يادت هست؟

           *****

حاليا معجزه‌ي باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمن‌زار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه‌ي تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد!

          *****

خاك جان يافته است

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره‌ها را

                 و بهاران را

                             باور كن.

"فريدون مشيري"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

او بي‌نهايت است

خداوند بی نهایت است؛

 اما به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشاست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

حسرتی عاشقانه در دل

 

در محبس تنهایی،

یا خفته در سرور آسمانیِ؛

اسیر زنجیر رنج،

یا آسوده در آرامش بهشتی ...

 

خدایا کاش با من باشی!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

نظری ندارید؟

اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!

نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست

نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست

همیشه عشق، شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست

قبول کن که جهان خواب بوده است اما،
مجال آن که در این وهم خوش بخوابی نیست

 

دوست خوبم کمی گرفتاره...

پیشنهادی برای بهتر کنار آمدن با مشکلش دارین؟

اصلاً فکر می کنید مشکلات و غمها باعث رشد انسان می شود یا انسان را ناتوان تر میکنند؟ 

من طی چند سال اخیر با مشکلاتی غیرمترقبه روبرو شدم که باعث تغییر اساسی در نگرشم نسبت به دین، جامعه، روابط عاطفی و جهان اطرافم شد. اصلاً انگیزه ی من در وبلاگ نویسی همین تغییرات دیدگاهی بود.

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

!همه ی آرزوهای من

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي،

و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.

 

آرزومندم كه اينگونه پيش نياید...

 اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کنی.

 

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نادوست و برخي دوستدار...

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگي بدين گونه است،

 

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.نه كم و نه زياد... درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...

تا كه زياده به خود غره نشوی.

 

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري...

تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

 

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند...

چون اين كار ساده اي است،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند...

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی.

 

و اميدوارم اگر جوان هستي،

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي.

و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي...

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ،

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

 

اميدوارم سگي را نوازش كنی، به پرنده اي دانه بدهي

 و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد...

چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان...

 

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني...

هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

 

به علاوه اميدوارم پول داشته باشی، زيرا در عمل به آن نيازمندي...

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي

" اين مال من است" ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

 

و در پايان، اگر مرد باشي،آرزومندم زن خوبي داشته باشي...

و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،

كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید.

 

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد،

                                                ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم....

 

          - ويكتور هوگو -

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

!خوشبختی

همه ی ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت،

وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه های بعدی باز هم بهتر..

ولی وقتی می بینیم که فرزندانمان به توجه مداوم نیاز دارند خسته می شویم، بهتر است صبر کنیم تا کمی بزرگتر شوند.

 

فرزندانمان به سن نوجوانی می رسند؛ باز کلافه می شویم چون همیشه باید با آنها سرو کله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.

با خودمان می گوئیم زندگی وقتی بهتر خواهد شد:

که همسرمان رفتارش را عوض کند،

یک ماشین شیکتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج کنند، به مرخصی برویم و درنهایت بازنشسته شویم.

 

حقیقت اینست که برای خوشبختی هیچ زمانی بهتر از همین حالا وجود ندارد.

اگر الآن نه پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است. بهتر است این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

 

به خیالمان می رسد که زندگی، همان  زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند کنار بروند ... مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم، کارهایی که باید تمام کنیم، زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی هایی که باید پرداخت کنیم .... بعد از آن زندگی ما زیبا و لذت بخش خواهد بود!

و وقتی که همه ی اینها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی همان چیزهایی است که ما آنها را موانع می شناسیم.

 

این بصیرت به ما یاری می دهد تا دریابیم که جاده ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی همین جاده است. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

 

"خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد"

 

"هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد"

 

" زندگی کنید و از حال لذت ببرید"

 

 

 ـ خلاصه ای از ترجمه ی آقای عبدالرضا زارعی ـ
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

... بهار

به شوق سبز زیستن، بهار را،


                به انتظار می توان نشست.


نوای دلنشین جویبار،


              جوانه های تلخ بیدبن،


سرود گرم دشت را،


              شقایق و بنفشه را،


                      سپیده و ستاره را،


به انتظار می توان نشست.


خزان تمام می شود.


به شوق سبز زیستن، بهار را،


به انتظار می توان نشست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... بیاد او

تنها اوست که میماند اما یاد و خاطرات انسانهای خوب همواره در دلها جاریست

میخواستم برگردم، با مطالبی متفاوت و هدفی نو، از اینکه شما را ترک کردم اندوهگین بودم، دوست داشتم در جمع شما بمانم و تنها مجالی برای دوباره نگریستن به زندگی و راهی که در پیش دارم میخواستم، کم کم داشتم به بازگشت فکر میکردم اما حادثه ای ناگوار تمام روح و جانم را تسخیر کرد و مرا از پا انداخت، که دیگر نه یارای ایستادن دارم و نه میخواهم که بایستم ... کاش میشد هرموقع که دوست داشتیم این تن سنگین شده ی خاکی را رها میکردیم و بار "سبک" هستی را از دوشمان بدور میافکندیم. آری زندگی زیباست اما گاهی چنان تلخ و بیرحم میشود که از این همه تناقض در عجب میمانی. 

اینبار بیاد او مینویسم، تا باز کجا فرصتی بیابم و بتوانم به خویشتن خویش بازگردم و شاید که زیستن را دوباره آغاز کنم. بیاد عزیزی مینویسم که دیگر در جمع خانواده نیست ... و چه بیراه میگویم که او هست، همیشه هست، تا هستیم ما، او هم هست و یاد و خاطراتش همواره و هرلحظه با ماست.

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر جان برود، آن ز دل و جان نرود

از خیال من سرگشته صفای رخ تو

به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

در ازل بست دلم با سرزلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذورست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

علیرضای عزیز،

  روح بلندت قرین آرامش باد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

!...خداحافظ

سلام،

نميدانم تا بحال كداميك از شما اولين پست من (هوالمحبوب) را خوانده‌ايد؟

اگر مروري كوتاه به اين پست داشته باشيد از نيت اصلي من براي وبلاگ‌نويسي آگاه مي‌شويد.

مي‌خواستم از طريق وبلاگ براي كاربران كودك و نوجوان اطلاعات مفيد علمي فراهم كنم، اطلاعاتي منسجم و هدفمند (كه ضرورت وجود آن را غفلتاً احساس كرده بودم)؛ به همين منظور وارد دنياي بزرگ وبلاگ‌نويسي شدم و براي اينكه از راه و رسم اين دنياي مجازي ولي كاملاً محسوس سر دربياورم ابتدا از نوشتن مطالبي شروع كردم كه دوست داشتم ديگران هم آن را بدانند...

 

از آغاز همه چيز سراسر راز بود و تجربه، با ورود به دنياي شما دوستان هر لحظه دري را مي‌گشودم و هر لحظه با رازي نو روبرو مي‌شدم (درست مثل گفته‌هاي اشو: هر لحظه از زندگي با هيجان همراه است، هر لحظه دري را مي‌گشايي، هر لحظه با رازي نو روبرو مي شوي ...).

 

براستي وبلاگ‌ نويسي بسيار شيرين است، اين كه حرفهاي دلت را بزني و مخاطبي براي شنيدن داشته باشي، مخاطباني كه در دنياي واقعي نظيرشان را كمتر مي‌يابي (و شايد هيچگاه نيابي)... اين بود كه قريب هشت ماه نوشتم و نوشتم.

 

دوستاني به من پيشنهاد كردند كه از خودم بنويسم ولي اصولاً نويسنده‌ي خوبي نيستم، در روزهايي كه بسيار جوان بودم شعر مي‌گفتم ولی در پی یک اتفاق ساده ناگهان نطقم كور شد!

اگرچه اخيراً در اثر صحبت با دوستي، به اين نتيجه رسيدم كه اگر واقعاً شاعر بودم، زماني كه شعر را رها كردم او مرا وانمي‌نهاد، پس شاعر هم نبودم و اين بود كه ناچار شدم با شعرها و متنهاي انتخابي احساسات و انديشه‌هايم را بيان كنم، و ناگهان چشم باز كردم و ديدم كه از هدف اصلي چقدر دور مانده‌ام...

 

در هرحال وبلاگ نويسي تجربه‌ي بزرگي براي من بود و همه‌ي آن را مرهون لطف شما عزيزان هستم. از همه سپاسگزارم كه با نظرات زيبايشان مرا در ادامه‌ي راه تشويق كردند و براي من امكان جستجو و يافتن در اين درياي رازگونه‌ي وبلاگ‌نويسي را فراهم آوردند.

 

و حالا مي‌خواهم بروم.

 

روزي دوباره برمي‌گردم، ولي با هدفي ديگر، اما نمي‌دانم دقيقاً چه زماني، اين بستگي به حال و روز درونيم دارد و گرفتاري‌هاي زندگي كه هميشه با منند و لحظه‌اي رهايم نمي‌كنند.

 

تشكر ويژه دارم از:

 

فرزاد (آخرین چکاد): نظرات ارزنده‌ و پربار فرزاد همواره مرا به فكر فرو مي‌برد و گاهي هم اشك در چشمانم مي‌نشاند... از سر شوق، از سر اندوه... بعضي اوقات براي نظر دادن به پستهايش كم مي‌آورم.

 

فريد (گلهای کاغذی): دوست خوبي كه هميشه نظرش را با شعر بيان مي‌كرد- چقدر با احساس-

(تصميم دارم از شعرهايي كه فريد برايم نوشته آرشيو درست كنم...)

 

سندباد (کاغذ باد): اين دوست عزيزم كاغذ بادش را (بقول خودش) بخاطر من توي آسمان نگاه داشته، اميدوارم بعد از رفتنم آن را رها نكند... (البته اگه بعداً نگه: چرا حرف تو دهن من مي‌ذاري؟ من كي گفتم كاغذ باد بخاطر تو توي آسمونه...)، من و سندباد يك درد مشترك داريم كه نمي‌دانم چيست...

 

ساسان (رنگ شب): ساسان شاعري است كه شعرهاي تأمل برانگيزي مي‌نويسد، بسيار زيبا و پر از استعاره، نظرات ساسان هميشه برايم دلگرم كننده و آرامش بخش بود.

 

حميد (در کوچه باغهای بیابان): چقدر از اسم وبلاگش خوشم ميآيد، خيلي با معناست؛ هروقت از اين دنياي مادي خسته مي‌شوم با سر زدن به وبلاگش و حس نسيمي از معنويات خستگيم را در مي‌كنم.

 

رامين (آب تنی در حوضچه‌ی اکنون): دوست با احساسي كه خيلي زیبا، روان و صميمي مي‌نويسد.... با اميد زندگي مي‌كند و نوشته‌هايش انرژي مثبت مي‌دهد.

 

عادل (در انتظار یار): منتظر است و با نوشته‌هايش ما را به ياد آن كسي مياندازد كه بايد (كسي كه روزي خواهد آمد، ما منتظريم و او نمي‌آيد، راستي براي آمدنش چقدر آماده‌ايم؟...)

 

حديث (چشم غمگین): دوست خوبي كه اولش فكر مي‌كردم خيلي جوان است، بعد از مدتي دخترم مليكا (ملكه‌ي بهار منو كه مي‌شناسين!) گفت: مامان خانوم، حديث دو تا بچه داره.... من هم با تعجب از اشتباهم محتاطتر برایش نظر مي‌گذاشتم.... و بعد خودِ حديث توي وبش نوشت سال 66 متولد شده .... .(بعداْ فهمیدم واقعاْ دو  تا بچه داره ولی توی نت...!)

 

 سارا (خاطره):  اولين لينكم... عاشق آندره ژید است و از اسم وبلاگم خیلی خوشش آمده بود، براي همين هم من را پيدا كرد.

 

كاوه (روزمره گی): هنوز هم نمي‌خواهم اسم واقعي وبلاگش را بنويسم... اميدوارم همه‌ي روزهاي زندگيش تولدي دوباره باشد.

 

مريم (باز باران): خواهرزاده خودم است و بعداً مفصل از او خداحافظي مي‌كنم.  

 

و دخترم (ملکه‌ی بهار): وقتي به مليكا گفتم مي‌خواهم وبلاگم را ببندم، بغضش گرفت و از من خواهش كرد اين كار را نكنم... اما خودش بهتر از هر كسي من را مي‌شناسد و مي‌داند روزي نوشتن برايم يك ضرورت بود و حالا سكوت...

 

به همه‌ي شما سر مي زنم و هيچگاه فراموشتان نمي‌كنم و اگر فراموشم كرديد گله‌اي ندارم.

 

از دوستانی که مرا جزو پیوندهای خود قرار دادند با کمال فروتنی سپاسگزاری کرده و درخواست می کنم پیوند مرا بردارند، چون دیگر وب فعالی ندارم.

 

از همه‌ي شما خداحافظي مي‌كنم،

 

                                                        خدا نگهدار

و بقول ساسان عزيز:

موفق و در آرامش باشيد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

!تولد يا مرگ


( در سالروز تولدم، مي‌خواهم درباره‌ي مرگ بنويسم)

.... آنگاه كسي به او گفت:
اکنون مي‌خواهيم درباره‌ي مرگ با ما سخن بگويي!
گفت: مي‌خواهيد اسرار مرگ را بشناسيد.
اما چگونه به اين رازها پي خواهيد برد در حالي که آنها را در زندگي جستجو نکرده‌ايد؟


جغدي که چشمان خود را تنها در تاريکي مي‌گشايد، در روز نابينا است.
او نمي‌تواند به اسرار روشنايي پي ببرد.

اگر واقعا مي‌خواهيد روان مرگ را ببينيد،
بايد درهاي دلتان بر پيکرهاي خفته گشوده شوند،

زيرا مرگ و زندگي مانند رود و دريا، يکي است.

آگاهي خاموشتان نسبت به ماورا در درون آرزوها و خواسته‌هايتان خفته است و دل‌هايتان مانند دانه‌هاي زير برف، خواب بهار را مي‌بينند.
پس به خواب‌ها اعتماد کنيد زيرا دروازه‌ي ابديت است.

و شما از مرگ مي‌هراسيد،
و همچون چوپاني در برابر پادشاهان مي‌لرزيد.
اما آيا چوپان نبايد شادمان شود زيرا پادشاه مي‌خواهد نشان سرافرازي به او بدهد؟
مگر مرگ آدمي بيش از برهنه ايستاندن در برابر باد و آب شدن در گرماي سوزان خوشيد است؟


آيا دم نزدن جز رهايي يافتن نيست؟
و بيرون آمدن از زندان تن و پرواز کردن در فضاي بي کران و رفتن به سوي آفريدگار بي قيد و بند نيست؟

شما نمي‌توانيد آواز بخوانيد مگر آن که از رود سکوت بنوشيد؛
و نيز نمي‌توانيد به قله برسيد مگر آن که از کوه بالا رويد؛
و نمي‌توانيد به رقص درآييد مگر آن که زمين تمام اعضاي تنتان را از آن خود کند!

-جبران خلیل جبران-

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... دلم گرفته

                                         ای دوست

دلم گرفته ای دوست، هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم كجا من

كـجا روم كـه راهـي به گلشنـي نـدانم

چو ديده برگشودم به كنج تنگنا من

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته دل به من كس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سويى، نه باده در سبويى‏

كـه تـر كـنم گلـويى بـه يـاد آشـنا، مـن‏

ز بـودنم چـه افـزود؟ نبـودنم چـه كـاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟

سـتاره‌ها نـهفتـه در آسـمـان ابـري

دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من 

 

"سيمين بهبهاني"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

!من و دل

                                         شرح پريشاني

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه‌ي بي سروساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد


                                                      شرح اين قصه‌ي جانسوز نگفتن تا كي؟
                                                      سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي  بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل ودين باخته ديوانه‌ي رويي بوديم
بسته‌‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم

                                                      كس در آن حلقه به غيراز من و دل بند نبود
                                                      يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود، ولي هيچ خريدار نداشت

                                                      اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
                                                      باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او

                                                      اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
                                                      كي سر برگ من بي سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر

چشم
خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

                                                      بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
                                                      من بر اين هستم و البته چنين خواهد
بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي‌ست

حرمت مدعي و حرمت من
هردو يكي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي‌ست

نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو
يكي‌ست

                                                      اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
                                                      زاغ را مرتبه‌ي مرغ خوش الحان
نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به

چند روزي پي دلدار دگر
باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم
به

                                                     نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
                                                     سازم از تازه جوانان چمن
ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

مي‌توان يافت كه
بر دل ز منش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست

بفروشد كه به هر گوشه
خريداري هست

                                                    به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
                                                    بنده‌اي همچو مرا هست خريدار
بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه‌ي درد بريديم بس
است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس
است

                                                    بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
                                                    با غزالي به غزلخواني و غوغاي
دگر

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل آزرده و
آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

                                                   حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
                                                   سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

                                           - وحشی بافقی-

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... دنيا دو روز است

قسم به خورشید و تابش زرینش؛

قسم به ماه و شكوه عاشقانه‌اش؛

قسم به آسمان و رواق بلندش؛

و قسم به زندگي و آنچه در آنست، از شيريني و تلخي دلپذيرش،

كه هر كه نفس خويش را مهار كرد، به يقين پيروز خواهد بود

و هر كه آنرا به پليدي بيالايد، زيانكار خواهد شد.

بدانيد كه تا سخن را نگفتي دربند توست و چون گفتي، تو در بند آني؛

كه زبان عاقل پشت قلبش است و دل نادان، پشت زبانش.

دانش بهتر از ثروت است؛ دانش تو را مي‌پايد و تو ثروت را مي پايي.

در چهره شاد باشيد و در قلب غمگين، كه اندوه را جز خود، كسي از قلبتان نخواهد زدود.

راههاي نرفته را برويد تا انديشه‌هايي نو بيافرينيد، كه رفتن راههاي رفته خسته‌تان مي‌كند.

آرام باشيد كه تندخويي ديوانگي است، زيرا تندخو پشيمان شود و اگر نشد، اصرار بر ديوانگي است.

در نيكي به مردم نه دست خود را محكم بسته داريد و نه بسيار باز و گشاده، كه هر كدام كنيد،

بر نكوهش و حسرت بنشينيد.

آزادي را بنگريد كه چگونه رها، بر بلنداي كوهها و تپه‌ها به پرواز درمي آيد و بي‌آنكه خود را

اسير لحظه‌ها كند، در دامنه‌ي كوهها و كشتزارها دانه برمي‌گيرد.

پس آزاد باشيد و آنرا بجوييد حتي اگر در اسارت مرگ باشيد، كه آزادي جولانگاه روح است؛ 

و درختان تنومند بلوط و صنوبر، و نه در سايه‌ي هم كه جدا از هم مي‌رويند.

روزگار دو روز است: روزي به سود تو و روزي به زيان تو.

روزي كه به سود تو بود گردنكشي نكن و چون به زيان تو شد شكيبا باش

و بدان همين دو روزه‌ي دنيا افسون و افسوسي بيش نيست.

                                   مرگ پيام آور، جبران خليل جبران

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

!!شعر نو

با عرض سلام،

دوست خوبم  فرزاد  پيشنهاد كردند مدتي از حال و هواي كلاسيك بيام بيرون و

 از نيما شروع كنم و برم جلو ...

اما زيادي رفتم جلو و از  يك تازه شاعر ۱۷ ساله كه وبلاگ نداره و

از من خواسته تا شعرهاشو توي وبلاگم بنويسم شروع كردم؛

اين دوست جديد ما خوشحال ميشه اگه نظراتتونو راجع به شعرش بفرماييد.

                            

                                                             " فرياد "

 

                         يك ابتلاي گنگ،

                                        يك آرميده به پهناي فكر و روح،

                         تبديل كرده است

                                        دل را به معراج نام خود.

 

                         خاموش لحظه‌ايست

                                       در معبد نظر،

                                             آن دم كه نور چشم او

                                                                    خاموش می‌شود.

 

                         هوش و حواس و عقل

                                                 با يك تكان مردمك پرواز مي‌كند،

                        

                        برخاک می شوم؛                          

                                   قلبم نمي‌تپد،

                                      احساس من مقابل رويَش چه بي درنگ،

                                           فرياد مي‌‌شود،

                                                      از چشم مي‌‌رود،

                                                                      او آب مي‌شود.

 

                          روحم اسير چشم او

                                             هوشم به حال مرگ،

                                                                     عقلم درون گور.

                          خاموش لحظه ‌ايست

                                          آن دم كه عشق من

                                                              مرگ مرا فرياد مي‌زند.

                                                         

                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

!بي‌دوست

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

                                                   ورنه هيچ از دل بي‌رحم تو تقصير نبود

مـن ديـوانه چـو زلف تـو رها مي‌كردم

                                                  هيـچ لايـقتـرم از حلـقه‌ي زنـجــير نبود

يـارب آيينه‌ي حسن تو چه جوهر دارد

                                                  كـه درو آه مــرا قــوت تــأثـيـر نــبـود

سـر ز حسرت بـه در مـيكده‌ها بركردم

                                                  چون شناساي تو در صومعه يك پير نبود

نـازنـين‌تـر ز قـدت در چـمن ناز نرست

                                                 خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود

تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم

                                                 حاصلم دوش به جز ناله‌ي شبگير نبود

آن كشيدم ز تو اي آتش هجران كه چو شمع

                                                  جـز فـناي خـودم از دست تو تدبير نبود

آيتـي بود عذاب‌انده‌ي حافظ بـي دوست

                                                   كـه بـر هيچـكسش حـاجت تفسير نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

جای پا

"خوابی دیدم:

خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم، بر پهنه‌ي آسمان صحنه‌هايي از زندگيم

همچون برق از جلوي چشمانم گذشت...

درهر صحنه دو جفت جاي پا روي شنها ديدم.

يكي متعلق به من بود و ديگري متعلق به خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد،

به پشت سر و به جاي پاهايمان روي شن‌ها نگاه كردم.

متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ و تاب زندگي‌ام،

فقط يك جفت جاي پا روي شن نقش بسته است،

آن هم در سخت‌ترين و غمگين‌‌ترين دوران زندگيم...

دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم:

خدايا، تو كه گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود،

تو كه گفتي هيچگاه تنهايت نخواهم گذاشت،

ولي نمي‌فهم چرا تو در سخترين لحظات زندگيم، هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو احتياج داشتم، مرا تنها گذاشتي.

خداوند با مهرباني پاسخ داد:

دوست عزيزم،

من همواره در كنارت بوده‌ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته‌ام.

اگر در سختي‌ها، آزمون‌ها و رنجها فقط يك جفت جاي پا ديدي،

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي‌كردم..."

پي‌نوشت: از كتاب جاي پا- پرستو ابراهيمي

دوستان خوبم،

در ضمن اگر گاهي دير به شما سر مي‌زنم يا به نت دسترسي ندارم يا گرفتارم...

منو ببخشيد ولي حتماً در اولين فرصت سراغتون ميام... چون خودم دلم براتون تنگ مي‌شه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... چشمهاي عاشق

جهان قرآن مصور است

                                   و آيه‌ها در آن؛

به جاي آن كه بنشينند، ايستاده‌اند.

درخت يك مفهوم است،

                                   دريا يك مفهوم است،

جنگل و خاك و ابر،

                                   خورشيد و ماه و گياه.

با چشمهاي عاشق

بيا

تا جهان را تلاوت كنيم.

 ” سلمان هراتي“

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... و اما مرگ

 در اولين سالگرد درگذشت عزيزي مي‌نويسم كه پس از ۷ ماه كما، سفر جاوداني خود را آغاز كرد

انسانها در خوابند، وقتي مي‌ميرند بيدار مي‌شوند. (حضرت علي عليه‌السلام)

مرگ تنها براي كساني زيباست كه زيبا زندگي كرده‌اند،

از زندگي نهراسيده‌اند،

شهامت زندگي كردن را داشته‌اند.

كساني كه عشق ورزيده‌اند، دست افشانده‌اند و زندگي را جشن گرفته‌اند.

هر لحظه با گذشته وداع كن. در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي.

با مردن و لحظه لحظه تولد يافتن،

خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.

زندگي كن به تمامي،

زندگي كن در ژرفا، زندگي كن تمام و كمال.

و آنگاه كه مرگ بر در مي‌كوبد تو آماده‌اي،

درست همچون ميوه‌اي رسيده و آماده براي فروافتادن برخاك.

گاه حتي بدون وزيدن نسيمي، ميوه در اثر پختگي و وزن خود

بر زمين فرو مي‌افتد.

مرگ بايد اينگونه باشد،

و آمادگي از طريق ”زندگي“ بدست آيد.

ـ اشو، شاعر هندي-

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

نه آن به كه خاموش باشم؟

هر چه مي‌نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم

 همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.

اي دوست!

نه هر چه درست و صواب ’بود، روا ’بود كه بگويند ...

و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيزها نويسم بي‌”خود“

كه چون ”واخود“ آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.

اي دوست!

مي‌ترسم - و جاي ترس است-  از مكر سرنوشت ...

حقاً و به حرمت دوستي، كه نميدانم اينكه مي‌نويسم

راه ”سعادت“ است كه مي روم يا راه ”شقاوت“؟

و حقاً كه نمي‌دانم كه اين كه نبشتم ”طاعت“ است يا ”معصيت“؟

كاشكي، يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي!

چون در حركت و سكون چيزي نويسم، رنجور شوم از آن به غايت!

و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم؛

چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم، هم، نشايد؛

و هر چه نويسم هم نشايد؛

و اگر هيچ ننويسم هم نشايد؛

و اگر گويم نشايد؛

و اگر خاموش گردم هم نشايد؛

و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد...

... و اگر خاموش شوم هم نشايد!

 

(كوير- دكتر علي شريعتي)

 پي‌نوشت:

مقدمه‌ي كتاب كوير- در فرار به تاريخ، از هراس تنهايي درحال، برادرم عين‌القضات را يافتم كه در آغاز شكفتن- به جرم آگاهي و احساس و گستاخي انديشه- در سي و سه سالگي، شمع آجينش كردند! .... بسيار بوده است كه {بث الشكوي} يي از خويش را مي‌خوانده‌ام و مي‌يافته‌ام كه برادرم عين‌القضات نوشته، آنچنانكه اين نوشته را در{بث الشكوي} هاي او خواندم و چنين يافتم كه من نوشته‌ام، و اينك مقدمه‌ي او بر كوير من و بر من در كوير.

از دوست خوبم فرزاد بابت تذكر ارزنده‌اش متشكرم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط شهره  | 

شهره‌ي آفاق

پيش از اينت بيش ازين انديشه‌ي عشاق بود

مـهرورزي تـو بــا مـا شـهره‌ي آفــاق بـود

ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان

بحث سر عشق و ذكر حلقه‌ي عشاق بود

پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند

منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود

از دم صـبـح ازل تــا آخـر شـام ابـد

دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

حسن مهرويان مجلس گر چه دل مي برد و دين

بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود

سايه‌ي معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

رشته‌ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

بر در شاهم گدايي نكته‌اي در كار كرد

گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود

در شب قدر ار صبوحي كرده‌ام عيبم مكن

سرخوش آمد يار و جامي بركنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرين و گلزار، نيت اوراق بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

ديدار حق خواهم عيان

اي دل چــه انـديـشـيده‌اي، در عـذر آن  تـقصـيـرها    

زآنـسـوي او چندان وفـا، زيـنسـوي تـو چنـدين جـفا

 

زآنـسوي اوچـندان كـرم، زيـنسـوخلاف وبيش وكـم   

زآنـسوي او چندان نـعـم‌، زيـنسوي تـو چنـدين خطا 

 

زيـنسوي تو چـنديـن حسد، چـندين خيـال و ظـن بـد  

زآنسوی او چندان كشش،چندان چشش،چندان عطا 

 

زینسو کشان سوی خوشان، زان سو كشان با ناخوشان

يــا بـگـذرد يـا بـشـكنـد كـشتـي دريــن گـردابـهـــــا

 

از بــد پشـيـمان مـي‌شـوي، الله گـويـان مـي‌شـوي  

آن دم تــرا او مـي‌كــشـــد، تـا وارهــانــد مـر تــو را 

 

از جـرم ترسان مي‌شوي، وزچاره پرسان مـي‌شوي   

آن لـحـظـه تـرسـاننـده را بــا خـود نمي‌بينـي چـرا؟

 

چـنـدان دعـا كـن در نـهـان، چـنـدان بـنـال اندر شبان
كـز گـنـبـد هـفـت آسـمــان، در گـوش تـو آيـد صــدا:

 

گــر مـجرمي بــخشــيدمـت،  وز جــرم آمــرزيـدمـت     

فــردوس خواهی دادمـت، خـامـش رها كن اين دعا 

 

گفتـا نـه ايـن خواهـم نه آن، ديدارحق خواهم عيان   

گـر هـفـت بـحـر آتـش شـود، مـن در روم  بـهـر لـقا

 

××××
انـدر جـهـان هـر آدمـي، بـاشـد فـداي يـار خـود
يـار يكـي انـبـان خـون، يـار يـكـي شـمس ضـياء

 

”مولانا جلال الدين محمد بلخي“

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

خوبان زمانه

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي

عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي

شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه‌ي مايي

كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

پرتو روي تو گويد كه تو در خانه‌ي مايي

پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند

تو بزرگي و در آيينه‌ي كوچك ننمايي

سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد

كه بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

...بهاران خجسته باد

نـفـس بـاد صـبا مـشک‌ فـشان خواهد شد

                                    عالـم پـير دگـر بـاره جـوان خـواهـد شد

ارغـوان جام عـقـيقي بـه سمن خـواهـد داد

                                  چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

ايـن تـطاول كـه كـشيد از غـم هـجران بلبل

                                 تـا سـرا پـرده‌ي گـل نـعره ‌زنان خواهد شد

گـر زمـسجـد بـه خـرابـات شـدم خرده مگير

                                مـجلس وعـظ درازسـت و زمان خواهد شد

اي دل ار عـشـرت امـروز بـه فـردا فـكنـي

                                مـايه‌ي نـقد بـقـا را كـه ضمـان خواهد شد؟

گـل عـزيـزسـت غـنـيمت شـمريدش صـحبـت

                               كه به بـاغ آمـد ازيـن راه واز آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

                               چـند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد

حـافـظ از بـهـر تـو آمـد ســوي اقـلـيم وجـود

                               قــدمي نـه بـه وداعـش كـه روان خواهد شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

نیایش

انساني خلاق پا به جهان مي گذارد، به زيبايي جهان مي‌افزايد...

ترانه‌اي اينجا، نقاشي ديگري آنجا،

او با وجود خود رقص جهان را موزون مي سازد.

لذ ت را افزون، عشق را ژرفتر و مكاشفه را نيكوتر پيش مي‌برد؛

و آنگاه كه اين جهان را ترك مي‌گويد جهاني زيباتر از خود به جاي نهاده است.

آفريننده باش،

اينكه اكنون چه مي‌كني مهم نيست،

از بسياري از كارها گريزي نيست.

اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر.

آن گاه كار تو خود نيايش خواهد بود.

                                                       ” اشو“


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

... باز هم زندگي

زندگي صحنه‌ي يكتاي هنرمندي ماست،

                        هر كسي نغمه‌ي خود خوانّد و از صحنه رود؛

صحنه پيوسته به جاست،

                        خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط شهره  | 

زندگي

شري راجنيش ” اشو“ در سالهاي دهه ۶۰ ميلادي، كار خود را با برپايي اردوگاهي در ”مونت آبو“ در هندوستان آغاز كرد. همانند تمام كساني كه خلاف جهت آب شنا مي‌كنند،  نخست با بي‌مهري و گاه آزار مردمي روبرو شد كه دوست نداشتند از خواب ديرينه‌ي سال بيدار شوند. ولي همان مردم آرام آرام به ترانه‌هايي كه ريشه در فرهنگ و دروني ترين كانونهاي هستي داشت، خو گرفتند و ديدند او چيزي مي‌گويد كه آنان نيز مي‌خواهند بگويند ولي نمي توانند بر زبان بياورند. متن زير از كتاب اين برهمن به نام ”آفتاب در سايه“ انتخاب شده است.

زندگي راز است و پرسش نيست،

            زندگي معمايي نيست كه در پي حل آن باشيم.

                                پرسش نيست كه در پي پاسخ آن باشيم.

زندگي رازي است كه بايد آن را زندگي كرد،

            رازي است كه بايد به آن عشق ورزيد،

                              رازي كه بايد با او دست افشاند.

زندگي سفري زيبا خواهد بود اگر،

            همراه با آموختن مداوم و كشف باشد.

                             پس هر لحظه‌ي آن با هيجان همراه است،

                                             چون هر لحظه دري را مي‌گشايي،

                                                    هر لحظه با رازي نو روبرو مي شوي.

زندگي بايد جشني پايان ناپذير باشد.

               چراغاني در سرتاسر سال.

                         تنها در اين جشن است كه رشد مي‌يابي و شكوفا مي‌شوي،

       

                      آري، چيزهاي كوچك را به جشنهاي بزرگ تبديل كن.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط شهره  |