| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
او بينهايت است
خداوند بی نهایت است؛ اما به قدر نیاز تو فرود میآید، به قدر آرزوی تو گسترده میشود، و به قدر ایمان تو کارگشاست.
|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 8:9 قبل از ظهر |
حسرتی عاشقانه در دل
در محبس تنهایی، یا خفته در سرور آسمانیِ؛ اسیر زنجیر رنج، یا آسوده در آرامش بهشتی ...
خدایا کاش با من باشی! |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 1 دی1386 و ساعت 10:19 قبل از ظهر |
نظری ندارید؟
اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
دوست خوبم «حمید» کمی گرفتاره... پیشنهادی برای بهتر کنار آمدن با مشکلش دارین؟ اصلاً فکر می کنید مشکلات و غمها باعث رشد انسان می شود یا انسان را ناتوان تر میکنند؟ من طی چند سال اخیر با مشکلاتی غیرمترقبه روبرو شدم که باعث تغییر اساسی در نگرشم نسبت به دین، جامعه، روابط عاطفی و جهان اطرافم شد. اصلاً انگیزه ی من در وبلاگ نویسی همین تغییرات دیدگاهی بود. |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 3:39 بعد از ظهر |
!همه ی آرزوهای من
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نياید... اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کنی. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نادوست و برخي دوستدار... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.نه كم و نه زياد... درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد... تا كه زياده به خود غره نشوی. و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري... تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند... چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی. و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي. و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ، و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم سگي را نوازش كنی، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد... چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني... هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشی، زيرا در عمل به آن نيازمندي... و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! و در پايان، اگر مرد باشي،آرزومندم زن خوبي داشته باشي... و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي، كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید. اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.... - ويكتور هوگو - |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 7:53 قبل از ظهر |
!خوشبختی
همه ی ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه های بعدی باز هم بهتر.. ولی وقتی می بینیم که فرزندانمان به توجه مداوم نیاز دارند خسته می شویم، بهتر است صبر کنیم تا کمی بزرگتر شوند. فرزندانمان به سن نوجوانی می رسند؛ باز کلافه می شویم چون همیشه باید با آنها سرو کله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد. با خودمان می گوئیم زندگی وقتی بهتر خواهد شد: که همسرمان رفتارش را عوض کند، یک ماشین شیکتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج کنند، به مرخصی برویم و درنهایت بازنشسته شویم. حقیقت اینست که برای خوشبختی هیچ زمانی بهتر از همین حالا وجود ندارد. اگر الآن نه پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است. بهتر است این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل شاد و خوشبخت زندگی کنیم. به خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند کنار بروند ... مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم، کارهایی که باید تمام کنیم، زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی هایی که باید پرداخت کنیم .... بعد از آن زندگی ما زیبا و لذت بخش خواهد بود! و وقتی که همه ی اینها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی همان چیزهایی است که ما آنها را موانع می شناسیم. این بصیرت به ما یاری می دهد تا دریابیم که جاده ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی همین جاده است. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم. "خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد" "هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد" " زندگی کنید و از حال لذت ببرید" |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |
... بهار
به شوق سبز زیستن، بهار را،
|+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 7:50 قبل از ظهر |
... بیاد او
تنها اوست که میماند اما یاد و خاطرات انسانهای خوب همواره در دلها جاریست میخواستم برگردم، با مطالبی متفاوت و هدفی نو، از اینکه شما را ترک کردم اندوهگین بودم، دوست داشتم در جمع شما بمانم و تنها مجالی برای دوباره نگریستن به زندگی و راهی که در پیش دارم میخواستم، کم کم داشتم به بازگشت فکر میکردم اما حادثه ای ناگوار تمام روح و جانم را تسخیر کرد و مرا از پا انداخت، که دیگر نه یارای ایستادن دارم و نه میخواهم که بایستم ... کاش میشد هرموقع که دوست داشتیم این تن سنگین شده ی خاکی را رها میکردیم و بار "سبک" هستی را از دوشمان بدور میافکندیم. آری زندگی زیباست اما گاهی چنان تلخ و بیرحم میشود که از این همه تناقض در عجب میمانی. اینبار بیاد او مینویسم، تا باز کجا فرصتی بیابم و بتوانم به خویشتن خویش بازگردم و شاید که زیستن را دوباره آغاز کنم. بیاد عزیزی مینویسم که دیگر در جمع خانواده نیست ... و چه بیراه میگویم که او هست، همیشه هست، تا هستیم ما، او هم هست و یاد و خاطراتش همواره و هرلحظه با ماست.
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر جان برود، آن ز دل و جان نرود از خیال من سرگشته صفای رخ تو به جفای فلک و غصه ی دوران نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود در ازل بست دلم با سرزلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذورست درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
علیرضای عزیز، روح بلندت قرین آرامش باد...
|+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |
!...خداحافظ
سلام، نميدانم تا بحال كداميك از شما اولين پست من (هوالمحبوب) را خواندهايد؟ اگر مروري كوتاه به اين پست داشته باشيد از نيت اصلي من براي وبلاگنويسي آگاه ميشويد. ميخواستم از طريق وبلاگ براي كاربران كودك و نوجوان اطلاعات مفيد علمي فراهم كنم، اطلاعاتي منسجم و هدفمند (كه ضرورت وجود آن را غفلتاً احساس كرده بودم)؛ به همين منظور وارد دنياي بزرگ وبلاگنويسي شدم و براي اينكه از راه و رسم اين دنياي مجازي ولي كاملاً محسوس سر دربياورم ابتدا از نوشتن مطالبي شروع كردم كه دوست داشتم ديگران هم آن را بدانند... از آغاز همه چيز سراسر راز بود و تجربه، با ورود به دنياي شما دوستان هر لحظه دري را ميگشودم و هر لحظه با رازي نو روبرو ميشدم (درست مثل گفتههاي اشو: هر لحظه از زندگي با هيجان همراه است، هر لحظه دري را ميگشايي، هر لحظه با رازي نو روبرو مي شوي ...). براستي وبلاگ نويسي بسيار شيرين است، اين كه حرفهاي دلت را بزني و مخاطبي براي شنيدن داشته باشي، مخاطباني كه در دنياي واقعي نظيرشان را كمتر مييابي (و شايد هيچگاه نيابي)... اين بود كه قريب هشت ماه نوشتم و نوشتم. دوستاني به من پيشنهاد كردند كه از خودم بنويسم ولي اصولاً نويسندهي خوبي نيستم، در روزهايي كه بسيار جوان بودم شعر ميگفتم ولی در پی یک اتفاق ساده ناگهان نطقم كور شد! اگرچه اخيراً در اثر صحبت با دوستي، به اين نتيجه رسيدم كه اگر واقعاً شاعر بودم، زماني كه شعر را رها كردم او مرا وانمينهاد، پس شاعر هم نبودم و اين بود كه ناچار شدم با شعرها و متنهاي انتخابي احساسات و انديشههايم را بيان كنم، و ناگهان چشم باز كردم و ديدم كه از هدف اصلي چقدر دور ماندهام... در هرحال وبلاگ نويسي تجربهي بزرگي براي من بود و همهي آن را مرهون لطف شما عزيزان هستم. از همه سپاسگزارم كه با نظرات زيبايشان مرا در ادامهي راه تشويق كردند و براي من امكان جستجو و يافتن در اين درياي رازگونهي وبلاگنويسي را فراهم آوردند. و حالا ميخواهم بروم. روزي دوباره برميگردم، ولي با هدفي ديگر، اما نميدانم دقيقاً چه زماني، اين بستگي به حال و روز درونيم دارد و گرفتاريهاي زندگي كه هميشه با منند و لحظهاي رهايم نميكنند. تشكر ويژه دارم از: فرزاد (آخرین چکاد): نظرات ارزنده و پربار فرزاد همواره مرا به فكر فرو ميبرد و گاهي هم اشك در چشمانم مينشاند... از سر شوق، از سر اندوه... بعضي اوقات براي نظر دادن به پستهايش كم ميآورم. فريد (گلهای کاغذی): دوست خوبي كه هميشه نظرش را با شعر بيان ميكرد- چقدر با احساس- (تصميم دارم از شعرهايي كه فريد برايم نوشته آرشيو درست كنم...) سندباد (کاغذ باد): اين دوست عزيزم كاغذ بادش را (بقول خودش) بخاطر من توي آسمان نگاه داشته، اميدوارم بعد از رفتنم آن را رها نكند... (البته اگه بعداً نگه: چرا حرف تو دهن من ميذاري؟ من كي گفتم كاغذ باد بخاطر تو توي آسمونه...)، من و سندباد يك درد مشترك داريم كه نميدانم چيست... ساسان (رنگ شب): ساسان شاعري است كه شعرهاي تأمل برانگيزي مينويسد، بسيار زيبا و پر از استعاره، نظرات ساسان هميشه برايم دلگرم كننده و آرامش بخش بود. حميد (در کوچه باغهای بیابان): چقدر از اسم وبلاگش خوشم ميآيد، خيلي با معناست؛ هروقت از اين دنياي مادي خسته ميشوم با سر زدن به وبلاگش و حس نسيمي از معنويات خستگيم را در ميكنم. رامين (آب تنی در حوضچهی اکنون): دوست با احساسي كه خيلي زیبا، روان و صميمي مينويسد.... با اميد زندگي ميكند و نوشتههايش انرژي مثبت ميدهد. عادل (در انتظار یار): منتظر است و با نوشتههايش ما را به ياد آن كسي مياندازد كه بايد (كسي كه روزي خواهد آمد، ما منتظريم و او نميآيد، راستي براي آمدنش چقدر آمادهايم؟...)
حديث (چشم غمگین): دوست خوبي كه اولش فكر ميكردم خيلي جوان است، بعد از مدتي دخترم مليكا (ملكهي بهار منو كه ميشناسين!) گفت: مامان خانوم، حديث دو تا بچه داره.... من هم با تعجب از اشتباهم محتاطتر برایش نظر ميگذاشتم.... و بعد خودِ حديث توي وبش نوشت سال 66 متولد شده .... .(بعداْ فهمیدم واقعاْ دو تا بچه داره ولی توی نت...!)
سارا (خاطره): اولين لينكم... عاشق آندره ژید است و از اسم وبلاگم خیلی خوشش آمده بود، براي همين هم من را پيدا كرد. كاوه (روزمره گی): هنوز هم نميخواهم اسم واقعي وبلاگش را بنويسم... اميدوارم همهي روزهاي زندگيش تولدي دوباره باشد. مريم (باز باران): خواهرزاده خودم است و بعداً مفصل از او خداحافظي ميكنم.
و دخترم (ملکهی بهار): وقتي به مليكا گفتم ميخواهم وبلاگم را ببندم، بغضش گرفت و از من خواهش كرد اين كار را نكنم... اما خودش بهتر از هر كسي من را ميشناسد و ميداند روزي نوشتن برايم يك ضرورت بود و حالا سكوت... به همهي شما سر مي زنم و هيچگاه فراموشتان نميكنم و اگر فراموشم كرديد گلهاي ندارم. از دوستانی که مرا جزو پیوندهای خود قرار دادند با کمال فروتنی سپاسگزاری کرده و درخواست می کنم پیوند مرا بردارند، چون دیگر وب فعالی ندارم. از همهي شما خداحافظي ميكنم، خدا نگهدار و بقول ساسان عزيز: موفق و در آرامش باشيد.... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 19 شهریور1385 و ساعت 8:28 قبل از ظهر |
!تولد يا مرگ
.... آنگاه كسي به او گفت:
اگر واقعا ميخواهيد روان مرگ را ببينيد، زيرا مرگ و زندگي مانند رود و دريا، يکي است. آگاهي خاموشتان نسبت به ماورا در درون آرزوها و خواستههايتان خفته است و دلهايتان مانند دانههاي زير برف، خواب بهار را ميبينند. و شما از مرگ ميهراسيد،
شما نميتوانيد آواز بخوانيد مگر آن که از رود سکوت بنوشيد؛ -جبران خلیل جبران- |+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 7:50 قبل از ظهر |
... دلم گرفته
ای دوست دلم گرفته ای دوست، هواي گريه با من گر از قفس گريزم، كجا روم كجا من كـجا روم كـه راهـي به گلشنـي نـدانم چو ديده برگشودم به كنج تنگنا من نه بستهام به كس دل، نه بسته دل به من كس چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك به من هر آنكه نزديك ازو جدا، جدا من! نه چشم دل به سويى، نه باده در سبويى كـه تـر كـنم گلـويى بـه يـاد آشـنا، مـن ز بـودنم چـه افـزود؟ نبـودنم چـه كـاهد؟ كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ سـتارهها نـهفتـه در آسـمـان ابـري دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من
"سيمين بهبهاني"
|+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |
!من و دل
شرح پريشاني دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم كس در آن حلقه به غيراز من و دل بند نبود اول آن كس كه خريدار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش به وفاداري من نيست در اين شهر كسي بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
- وحشی بافقی- |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 31 تیر1385 و ساعت 7:23 قبل از ظهر |
... دنيا دو روز است
قسم به خورشید و تابش زرینش؛
قسم به ماه و شكوه عاشقانهاش؛ قسم به آسمان و رواق بلندش؛ و قسم به زندگي و آنچه در آنست، از شيريني و تلخي دلپذيرش، كه هر كه نفس خويش را مهار كرد، به يقين پيروز خواهد بود و هر كه آنرا به پليدي بيالايد، زيانكار خواهد شد. بدانيد كه تا سخن را نگفتي دربند توست و چون گفتي، تو در بند آني؛ كه زبان عاقل پشت قلبش است و دل نادان، پشت زبانش. دانش بهتر از ثروت است؛ دانش تو را ميپايد و تو ثروت را مي پايي. در چهره شاد باشيد و در قلب غمگين، كه اندوه را جز خود، كسي از قلبتان نخواهد زدود. راههاي نرفته را برويد تا انديشههايي نو بيافرينيد، كه رفتن راههاي رفته خستهتان ميكند. آرام باشيد كه تندخويي ديوانگي است، زيرا تندخو پشيمان شود و اگر نشد، اصرار بر ديوانگي است. در نيكي به مردم نه دست خود را محكم بسته داريد و نه بسيار باز و گشاده، كه هر كدام كنيد، بر نكوهش و حسرت بنشينيد. آزادي را بنگريد كه چگونه رها، بر بلنداي كوهها و تپهها به پرواز درمي آيد و بيآنكه خود را اسير لحظهها كند، در دامنهي كوهها و كشتزارها دانه برميگيرد. پس آزاد باشيد و آنرا بجوييد حتي اگر در اسارت مرگ باشيد، كه آزادي جولانگاه روح است؛ و درختان تنومند بلوط و صنوبر، و نه در سايهي هم كه جدا از هم ميرويند. روزگار دو روز است: روزي به سود تو و روزي به زيان تو. روزي كه به سود تو بود گردنكشي نكن و چون به زيان تو شد شكيبا باش و بدان همين دو روزهي دنيا افسون و افسوسي بيش نيست. مرگ پيام آور، جبران خليل جبران
|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 10 تیر1385 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |
!!شعر نو
با عرض سلام، دوست خوبم فرزاد پيشنهاد كردند مدتي از حال و هواي كلاسيك بيام بيرون و از نيما شروع كنم و برم جلو ... اما زيادي رفتم جلو و از يك تازه شاعر ۱۷ ساله كه وبلاگ نداره و از من خواسته تا شعرهاشو توي وبلاگم بنويسم شروع كردم؛ اين دوست جديد ما خوشحال ميشه اگه نظراتتونو راجع به شعرش بفرماييد.
" فرياد "
يك ابتلاي گنگ، يك آرميده به پهناي فكر و روح، تبديل كرده است دل را به معراج نام خود.
خاموش لحظهايست در معبد نظر، آن دم كه نور چشم او خاموش میشود.
هوش و حواس و عقل با يك تكان مردمك پرواز ميكند،
برخاک می شوم؛ قلبم نميتپد، احساس من مقابل رويَش چه بي درنگ، فرياد ميشود، از چشم ميرود، او آب ميشود.
روحم اسير چشم او هوشم به حال مرگ، عقلم درون گور. خاموش لحظه ايست آن دم كه عشق من مرگ مرا فرياد ميزند.
|+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 24 خرداد1385 و ساعت 7:34 قبل از ظهر |
!بيدوست
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود مـن ديـوانه چـو زلف تـو رها ميكردم هيـچ لايـقتـرم از حلـقهي زنـجــير نبود يـارب آيينهي حسن تو چه جوهر دارد كـه درو آه مــرا قــوت تــأثـيـر نــبـود سـر ز حسرت بـه در مـيكدهها بركردم چون شناساي تو در صومعه يك پير نبود نـازنـينتـر ز قـدت در چـمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم حاصلم دوش به جز نالهي شبگير نبود آن كشيدم ز تو اي آتش هجران كه چو شمع جـز فـناي خـودم از دست تو تدبير نبود آيتـي بود عذاباندهي حافظ بـي دوست كـه بـر هيچـكسش حـاجت تفسير نبود |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 17 خرداد1385 و ساعت 7:48 قبل از ظهر |
جای پا
"خوابی دیدم:
خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم، بر پهنهي آسمان صحنههايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت... درهر صحنه دو جفت جاي پا روي شنها ديدم. يكي متعلق به من بود و ديگري متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جاي پاهايمان روي شنها نگاه كردم. متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ و تاب زندگيام، فقط يك جفت جاي پا روي شن نقش بسته است، آن هم در سختترين و غمگينترين دوران زندگيم... دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم: خدايا، تو كه گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود، تو كه گفتي هيچگاه تنهايت نخواهم گذاشت، ولي نميفهم چرا تو در سخترين لحظات زندگيم، هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو احتياج داشتم، مرا تنها گذاشتي. خداوند با مهرباني پاسخ داد: دوست عزيزم، من همواره در كنارت بودهام و هيچگاه تو را تنها نگذاشتهام. اگر در سختيها، آزمونها و رنجها فقط يك جفت جاي پا ديدي، زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم..." پينوشت: از كتاب جاي پا- پرستو ابراهيمي دوستان خوبم، در ضمن اگر گاهي دير به شما سر ميزنم يا به نت دسترسي ندارم يا گرفتارم... منو ببخشيد ولي حتماً در اولين فرصت سراغتون ميام... چون خودم دلم براتون تنگ ميشه
|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 6 خرداد1385 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |
... چشمهاي عاشق
جهان قرآن مصور است
و آيهها در آن؛ به جاي آن كه بنشينند، ايستادهاند. درخت يك مفهوم است، دريا يك مفهوم است، جنگل و خاك و ابر، خورشيد و ماه و گياه. با چشمهاي عاشق بيا تا جهان را تلاوت كنيم. ” سلمان هراتي“ |+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 و ساعت 8:6 قبل از ظهر |
... و اما مرگ
در اولين سالگرد درگذشت عزيزي مينويسم كه پس از ۷ ماه كما، سفر جاوداني خود را آغاز كرد انسانها در خوابند، وقتي ميميرند بيدار ميشوند. (حضرت علي عليهالسلام) مرگ تنها براي كساني زيباست كه زيبا زندگي كردهاند، از زندگي نهراسيدهاند، شهامت زندگي كردن را داشتهاند. كساني كه عشق ورزيدهاند، دست افشاندهاند و زندگي را جشن گرفتهاند. هر لحظه با گذشته وداع كن. در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي. با مردن و لحظه لحظه تولد يافتن، خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم. زندگي كن به تمامي، زندگي كن در ژرفا، زندگي كن تمام و كمال. و آنگاه كه مرگ بر در ميكوبد تو آمادهاي، درست همچون ميوهاي رسيده و آماده براي فروافتادن برخاك. گاه حتي بدون وزيدن نسيمي، ميوه در اثر پختگي و وزن خود بر زمين فرو ميافتد. مرگ بايد اينگونه باشد، و آمادگي از طريق ”زندگي“ بدست آيد. ـ اشو، شاعر هندي- |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
نه آن به كه خاموش باشم؟
هر چه مينويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم
همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. اي دوست! نه هر چه درست و صواب ’بود، روا ’بود كه بگويند ... و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيزها نويسم بي”خود“ كه چون ”واخود“ آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور. اي دوست! ميترسم - و جاي ترس است- از مكر سرنوشت ... حقاً و به حرمت دوستي، كه نميدانم اينكه مينويسم راه ”سعادت“ است كه مي روم يا راه ”شقاوت“؟ و حقاً كه نميدانم كه اين كه نبشتم ”طاعت“ است يا ”معصيت“؟ كاشكي، يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي! چون در حركت و سكون چيزي نويسم، رنجور شوم از آن به غايت! و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم؛ چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم، هم، نشايد؛ و هر چه نويسم هم نشايد؛ و اگر هيچ ننويسم هم نشايد؛ و اگر گويم نشايد؛ و اگر خاموش گردم هم نشايد؛ و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد... ... و اگر خاموش شوم هم نشايد!
(كوير- دكتر علي شريعتي) پينوشت: مقدمهي كتاب كوير- در فرار به تاريخ، از هراس تنهايي درحال، برادرم عينالقضات را يافتم كه در آغاز شكفتن- به جرم آگاهي و احساس و گستاخي انديشه- در سي و سه سالگي، شمع آجينش كردند! .... بسيار بوده است كه {بث الشكوي} يي از خويش را ميخواندهام و مييافتهام كه برادرم عينالقضات نوشته، آنچنانكه اين نوشته را در{بث الشكوي} هاي او خواندم و چنين يافتم كه من نوشتهام، و اينك مقدمهي او بر كوير من و بر من در كوير. از دوست خوبم فرزاد بابت تذكر ارزندهاش متشكرم. |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 9 اردیبهشت1385 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |
شهرهي آفاق
پيش از اينت بيش ازين انديشهي عشاق بود
مـهرورزي تـو بــا مـا شـهرهي آفــاق بـود ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان بحث سر عشق و ذكر حلقهي عشاق بود پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود از دم صـبـح ازل تــا آخـر شـام ابـد دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود حسن مهرويان مجلس گر چه دل مي برد و دين بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود سايهي معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود رشتهي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود بر در شاهم گدايي نكتهاي در كار كرد گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود در شب قدر ار صبوحي كردهام عيبم مكن سرخوش آمد يار و جامي بركنار طاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرين و گلزار، نيت اوراق بود |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |
ديدار حق خواهم عيان
اي دل چــه انـديـشـيدهاي، در عـذر آن تـقصـيـرها زآنـسـوي او چندان وفـا، زيـنسـوي تـو چنـدين جـفا
زآنـسوي اوچـندان كـرم، زيـنسـوخلاف وبيش وكـم زآنـسوي او چندان نـعـم، زيـنسوي تـو چنـدين خطا
زيـنسوي تو چـنديـن حسد، چـندين خيـال و ظـن بـد زآنسوی او چندان كشش،چندان چشش،چندان عطا
زینسو کشان سوی خوشان، زان سو كشان با ناخوشان يــا بـگـذرد يـا بـشـكنـد كـشتـي دريــن گـردابـهـــــا
از بــد پشـيـمان مـيشـوي، الله گـويـان مـيشـوي آن دم تــرا او مـيكــشـــد، تـا وارهــانــد مـر تــو را
از جـرم ترسان ميشوي، وزچاره پرسان مـيشوي آن لـحـظـه تـرسـاننـده را بــا خـود نميبينـي چـرا؟
چـنـدان دعـا كـن در نـهـان، چـنـدان بـنـال اندر شبان
گــر مـجرمي بــخشــيدمـت، وز جــرم آمــرزيـدمـت فــردوس خواهی دادمـت، خـامـش رها كن اين دعا
گفتـا نـه ايـن خواهـم نه آن، ديدارحق خواهم عيان گـر هـفـت بـحـر آتـش شـود، مـن در روم بـهـر لـقا
××××
|+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 8:4 قبل از ظهر |
خوبان زمانه
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن تا كه همسايه نداند كه تو در خانهي مايي كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان پرتو روي تو گويد كه تو در خانهي مايي پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند تو بزرگي و در آيينهي كوچك ننمايي سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد كه بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 15 فروردین1385 و ساعت 7:35 قبل از ظهر |
...بهاران خجسته باد
نـفـس بـاد صـبا مـشک فـشان خواهد شد
عالـم پـير دگـر بـاره جـوان خـواهـد شد ارغـوان جام عـقـيقي بـه سمن خـواهـد داد چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد ايـن تـطاول كـه كـشيد از غـم هـجران بلبل تـا سـرا پـردهي گـل نـعره زنان خواهد شد گـر زمـسجـد بـه خـرابـات شـدم خرده مگير مـجلس وعـظ درازسـت و زمان خواهد شد اي دل ار عـشـرت امـروز بـه فـردا فـكنـي مـايهي نـقد بـقـا را كـه ضمـان خواهد شد؟ گـل عـزيـزسـت غـنـيمت شـمريدش صـحبـت كه به بـاغ آمـد ازيـن راه واز آن خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چـند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد حـافـظ از بـهـر تـو آمـد ســوي اقـلـيم وجـود قــدمي نـه بـه وداعـش كـه روان خواهد شد
|+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |
نیایش
انساني خلاق پا به جهان مي گذارد، به زيبايي جهان ميافزايد...
ترانهاي اينجا، نقاشي ديگري آنجا، او با وجود خود رقص جهان را موزون مي سازد. لذ ت را افزون، عشق را ژرفتر و مكاشفه را نيكوتر پيش ميبرد؛ و آنگاه كه اين جهان را ترك ميگويد جهاني زيباتر از خود به جاي نهاده است. آفريننده باش، اينكه اكنون چه ميكني مهم نيست، از بسياري از كارها گريزي نيست. اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر. آن گاه كار تو خود نيايش خواهد بود. ” اشو“ ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 16 اسفند1384 و ساعت 7:35 قبل از ظهر |
... باز هم زندگي
زندگي صحنهي يكتاي هنرمندي ماست،
هر كسي نغمهي خود خوانّد و از صحنه رود؛ صحنه پيوسته به جاست، خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.
|+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 9:21 قبل از ظهر |
زندگي
شري راجنيش ” اشو“ در سالهاي دهه ۶۰ ميلادي، كار خود را با برپايي اردوگاهي در ”مونت آبو“ در هندوستان آغاز كرد. همانند تمام كساني كه خلاف جهت آب شنا ميكنند، نخست با بيمهري و گاه آزار مردمي روبرو شد كه دوست نداشتند از خواب ديرينهي سال بيدار شوند. ولي همان مردم آرام آرام به ترانههايي كه ريشه در فرهنگ و دروني ترين كانونهاي هستي داشت، خو گرفتند و ديدند او چيزي ميگويد كه آنان نيز ميخواهند بگويند ولي نمي توانند بر زبان بياورند. متن زير از كتاب اين برهمن به نام ”آفتاب در سايه“ انتخاب شده است. زندگي راز است و پرسش نيست، زندگي معمايي نيست كه در پي حل آن باشيم. پرسش نيست كه در پي پاسخ آن باشيم. زندگي رازي است كه بايد آن را زندگي كرد، رازي است كه بايد به آن عشق ورزيد، رازي كه بايد با او دست افشاند. زندگي سفري زيبا خواهد بود اگر، همراه با آموختن مداوم و كشف باشد. پس هر لحظهي آن با هيجان همراه است، چون هر لحظه دري را ميگشايي، هر لحظه با رازي نو روبرو مي شوي. زندگي بايد جشني پايان ناپذير باشد. چراغاني در سرتاسر سال. تنها در اين جشن است كه رشد مييابي و شكوفا ميشوي،
آري، چيزهاي كوچك را به جشنهاي بزرگ تبديل كن. |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 2 اسفند1384 و ساعت 7:55 قبل از ظهر |
درد گنگ
نمـیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم زبـانـم در دهـان بـاز بـسـته اسـت درِ تنگ قفس باز است و افسوس كه بال مرغ پروازم شكسته است نمـیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم غـمـي در اســتخوانـم مـيگـدازد خـيـال نـاشـنـاسـي آشـنـا رنــگ گـهـي مـي سـوزدم گـه مـينـوازد پريشـان سـايـهاي آشـفـته آهـنگ ز مـغزم مي تـراود گيـج و گمـراه چو روح خوابگردي مات و مدهوش كه بي سامان به ره افتد شبانگاه درون سينهام دردي است خونبار كه همچون گريه ميگيرد گلويم غـمـي آشـفتـه، دردي گـريـه آلـود نمیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم... هوشنگ ابتهاج (سايه) |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |
آنان كه هيچ ندارند مگر تو را...
رابيندرات تاگور (۱۹۴۱-۱۸۶۱) شاعر بزرگ و پرآوازهي هندي شهرت جهاني دارد. سروده هاي او سرشار از نكتههاي لطيف، بديع و تأمل برانگيزند و با فرهنگ ما پيوندي نزديك دارند. سرودهي زير از مجموعهي ”ماه نو و مرغان آواره“ انتخاب شده است: خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين بلكه براي گلهايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است... هر كودكي با اين پيام به دنيا مي آيد كه خدا هنوز از انسان نوميد نيست... خدا به انسان ميگويد: ” شفايت ميدهم ازين رو كه آسيبت ميرسانم دوستت دارم از اين رو كه مكافاتت ميكنم“... خدايا... آنان كه همه چيز دارند مگر تو را به سخره ميگيرند آنان را كه هيچ ندارند مگر تو را... |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 23 بهمن1384 و ساعت 7:40 قبل از ظهر |
رستاخیز عام...
يکی از شعرای نامی قرن دهم هجری، محتشم کاشانی است که آثاری لطيف و جانسوز دارد. با اينکه او در عهد صفوی می زيسته، ولی در اشعارش نازک خيالی ها، نکته پردازيها و ظرايف سبک هندی ديده نمي شود. زبان او ساده و سليس، انديشه و فکرش متعارف و عادی است. موضوع و مطلب اصلی اشعار او، يا راز و نيازهای عاشقانه است و يا سوگواريهای مذهبی و خصوصی. مشهورترين اثر وی، دوازده بند مرثيهای است که در شرح واقعهي کربلا و شهادت رهبر آزادمردان سروده و ازپرتو اين منظومهی دردناک، نام خود را جاودان ساخته است. در اينجا فقط يک بند از آن را می نويسم: در شب عاشورای حسينی و بياد آنان که با شهادت خود آزادی و ايثار را معنا بخشيدند... رستاخيز عام بازاين چه شورش است که در خلق عالم است؟ بازايـن چـه نـوحه و چـه عـزا و چه ماتم است؟ ايــن صــبـح تــيــره، بـاز دمــيــد از کـجـا، کــزو کـار جهـان و خـلـق جـهـان جملـه درهـم است؟ گــويـا طـــلــوع مـی کــنـد از مــغــرب، آفـــتـاب کــآشـــوب، در تـــمــامـی ذرات عـــالــم اســـت گـر خـوانـمـش قــيامـت دنـيـا عـجـيـــب نـــيسـت ايـن رسـتـخـيز عـام کـه نـامــش مـحــرم اســت در بــارگــاه قــدس، کـه جـــای مــلال نـــيـســت ســرهای قـدسـيـان هـمه بـر زانوی غـم اســت جن و ملک، همه بر آدميــان نـوحه مـی کـنـنـد گـــــويــــا عــــزای اشـــــرف اولاد آدم اســـــت خـورشــيد آسـمـان وزمــين، نـور مـشـرقـيــن پـــروردهی کــــنــار رسـ-ـول خــــدا، حــســـيـن ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 19 بهمن1384 و ساعت 7:56 بعد از ظهر |
خلقت اولين
زينهار تا کلام را بخاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نيآوری.
به هر قيمتی گرچه به گرانی گنج قارون زر خريد انسان مشو. اگر ميفروشي همان به كه بازوي خود را اما قلم را هرگز؛ حتي تن خود را و نه هرگز كلام را. به تن خود غلام باش كه خلقت آخرين پدر ماست، اما نه كلام كه خلقت اولين است. زنده ياد: جلال آل احمد |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
رنج بیهوده
گـردون نگری ز قـد فرسودهی ماسـت جيحون اثری ز اشک پالـودهی ماسـت دوزخ شرری ز رنـج بيهـودهی ماسـت فـردوس دمی ز وقـت آسـودهی ماسـت "خيام" |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
دوست دارم پس از آنکه در روی این زمین آنچه را که از من انتظار میكشید جلوه گر ساختم یکباره و بی آرزو بمیرم.
(مائده های زمینی- آندره ژید) منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 پيوندها
دخترم، ملکهي بهاردر آخرين چكاد با فرزاد فريد و گلهاي كاغذي قوس قزح حميد و كوچه باغهاي آسمان در انتظار يار با عادل آبتني رامين در حوضچهاش باز هم باران با مريم خاطرات سارا چشم غمگين حديث |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |